تبليغاتX
 به وبلاگ مسعود دریانورد خوش آمدید


 

نوشته شده توسط مسعود دریانورد در دوشنبه 29 آبان1385 ساعت 2:4 موضوع گالری عکس | لینک ثابت


پریشانی دل

گرفتاري مردم زمانه از پريشاني است
 واين پريشاني مربوط به پريشاني دل است
و پريشاني دل مربوط به پريشاني دلبرها دلبري زن .دلبري شوهر
.دلبري فرزند دلبري خانه و اتومبيل و دلبري پست و مقام و پول وه كه اين دلبرها با دل آدمي چه ها كه مي كنند
همه مي خواهند دل را ببرند
 بيچاره دل كه هر سويش به دست غارتگري در غارت است 
خدا را بين كه تذكر فرمود :تو را يك دل است در اين يك دل يك سلطان بيش نگنجد

گر عاشق دلداری ‌‌با غیر چه دل داری؟
کان دل که در او غیر است دلدار نمی گنجد


 

نوشته شده توسط مسعود دریانورد در دوشنبه 29 آبان1385 ساعت 2:0 موضوع عشقولانه | لینک ثابت


سلام

اخش

بالاخره فصل میگو تموم شد و ما برگشتیم

خیلی دلم براتوون تنگ شده بود


 

نوشته شده توسط مسعود دریانورد در دوشنبه 29 آبان1385 ساعت 1:7 موضوع | لینک ثابت


)از كسي كه دوستش داري ساده دست نكش، شايد ديگر هيچ كس را مثل او دوست نداشته باشي. از

 

 كسي هم كه دوستت دارد به آساني مگذر، شايد هيچوقت هيچ كس را مثل تو دوست نداشته باشد

۲)هر كسي گهگاهي احساس افسردگي مي كند گاهي وقتها غم و اندوه مانع از لذت بردن ما از زندگي 

 

مي شود ولي ما مي دانيم افسردگي پاسخ طبيعي آدمي به فشارهاي زندگي است . واكنشي است

 

نسبت به يك عامل بيروني كه فرد نسبت به آن آگاه است ولي بنوعي از آن محروم است . عدم موفقیت

 

در تحصيل يا كار ، از دست دادن يكي از عزيزان ، پيري ، بيماري و... اغلب باعث بروز افسردگي مي شود

 


 

نوشته شده توسط مسعود دریانورد در پنجشنبه 4 آبان1385 ساعت 2:22 موضوع عشقولانه | لینک ثابت


نابينا به ماه گفت : دوستت دارم . ــ ماه گفت : چه طوري ؟ تو که نمي بيني . ــ نابينا گفت : چون نمي بينمت دوستت دارم . ــ ماه گفت : چرا ؟ ــ نابينا گفت : اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم ولي حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم .


 

نوشته شده توسط مسعود دریانورد در پنجشنبه 4 آبان1385 ساعت 2:20 موضوع عشقولانه | لینک ثابت


بهترين دوست اگه نيست

بهترين دوست اگه نيستي، لااقل بهترين دشمن باش، غمخوارم اگه نيستي، لااقل بزرگترين غمم باش، هرچه هستي بهترين باش، چون بهترين ها هميشه در خاطر مي مانند، پس در خاطرات بدم بهترين باش!


 

نوشته شده توسط مسعود دریانورد در پنجشنبه 4 آبان1385 ساعت 2:18 موضوع عشقولانه | لینک ثابت


من اگر کسی رو داشتم دیگه در به در نبودم

با غم غربت و اندوه دیگه همسفر نبودم

اگه زخم نخورده بودم تو رو باور نمیکردم

تو این حصار غربت با غمت سر نمیکردم

کولی شب زده بودم پشت صدات کردم

از سیل آینه اشک تا همیشه نگات کردم

وقتی عشق معنای مرگه فصقت پاییز و برگه

قصه عشق و حقیقت قصه گل و تگرگ

اگه دردم درد تو بود درد دور از من وما

شکل تنهایی غربت سرنوشت آدمها بود

با چشمات دنیا رو دیدم حتی من فردا رو دیدم

تو قلب یه قطره بودم با تو من دریا رو دیدم


 

نوشته شده توسط مسعود دریانورد در پنجشنبه 4 آبان1385 ساعت 2:15 موضوع عشقولانه | لینک ثابت


تنهایییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا عشق

 

نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا

 

دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست

 

دارم زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست

 

دارم زيرا خداوند هم تنهاست ... تنهايي را

 

 دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم

 

در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم

 

 را پنهان خواهم کرد


 

نوشته شده توسط مسعود دریانورد در پنجشنبه 4 آبان1385 ساعت 2:7 موضوع عشقولانه | لینک ثابت


 

زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند.


انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.


زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم!


مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره!


زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم!


مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري.


زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني.


مرد جوان: مرا محکم بگير

.
زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟

 


مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه.

 روز بعد روزنامه ها نوشتند:


برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ

داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.

 


مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه

 

کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت

 تا او زنده بماند


 

نوشته شده توسط مسعود دریانورد در پنجشنبه 4 آبان1385 ساعت 2:5 موضوع عشقولانه | لینک ثابت


سالها رفتند در شیب و فراز             صرف شد در راهشان عمری دراز

گر تو هم روزی فرو آیی براه             عقبه ی آن ره کنی یک یک نگاه

زان همه مرغ اندکی آنجا رسید         از هزاران کس یکی آنجا رسید

حضرتی دیدند بی وصف و صفت        برتر از ادراک عقل و معرفت

جمله گفتند ای عجب چون آفتاب       ذره ی محو است پیش این حساب

ما همه سر گشتگان درگهیم            بی دلان و بی قراران رهیم

جان آن مرغان ز تشویر حیا              شد خیال محض و جان شد توتیا

هم ز عکس روی سیمرغ جهان         چهره ی سیمرغ دیدند از جهان

چون نگه کردند آن سی مرغ زود        بی شک این سی مرغ آن سیمرغ بود

خویش را دیدند سیمرغ تمام             بود خود سیمرغ سی مرغ مدام

چون سوی سیمرغ کردندی نگاه         بود این سیمرغ ایشان آن دگر

ور بسوی خویش کردندی نظر            بود این سیمرغ کین جایگاه

ور نظر بر هر دو کردندی بهم             هر دو یک سیمرغ بود بی بیش و کم

بی زفان آمد از آن حضرت خطاب        کایینه ست این حضرت چون آفتاب

هر که آید خویش بیند درو                جان وتن هم جان و تن بیند درو

محو ما گردید  در صد عز و ناز           تا بما در خویش راه یابید باز

محو او گشتند آخر بر دوام                سایه در خویش گم شد والسلام

 

منطق الطير

 


 

نوشته شده توسط مسعود دریانورد در چهارشنبه 3 آبان1385 ساعت 3:57 موضوع شعر | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting